سيد محمد دامادى
437
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
طريّا است كه دست هيچ أمل به دو نرسيده است . » [ تذكرة الأولياء ص 196 ] « سرىء سقطى » گويد : « شوق ، برترين مقام عارف است . » / 339 « يحيى بن معاذ » گويد : « علامت شوق به خداى - تعالى - دوستى حيات است با راحت به هم ، يعنى چون حيات بود و رنج نبود كه بسوزاند - شوقش زيادت شود . » [ تذكره / 371 ] « أبو الحسن خرقانى » گويد : « هر كه را دل به شوق او ، سوخته باشد و خاكستر شده ، باد محبّت در آيد و آن خاكستر را در بر گيرد و آسمان و زمين از وى پر كند . اگر خواهى كه بيننده باشى ، آنجا توان ديد و اگر خواهى كه شنونده باشى ، آنجا توان شنيد و اگر خواهى كه چشنده باشى ، آنجا توان چشيد . مجرّدى و جوانمردى از آنجا مىبايد . » [ تذكرة الأولياء / 706 ] « ابو القاسم نصر آبادى » گويد : « همه كس را مقام شوق هست و هيچ كس را مقام اشتياق نيست . و هر كه در حال ايشان بود ، به حالتى رسد كه نه اثر ماند و نه قرار . » [ ص 793 تذكرة الاولياء ] و اين اشارت است بدان كه مقام اشتياق برتر از مقام شوق است كه شوق به ديدار ، تسكين يابد ، امّا اشتياق را با سكون و قرار آشنايى نباشد . » در شوقِ رخِ تو بيشتر سوخت * هر كاو به تو قرب بيشتر يافت [ عطّار ] زبانِ ناطقه در وصفِ شوقِ ما لال است * چه جاىِ كلكِ بريده زبانِ بيهده گوست ؟ [ حافظ ، غزل 57 / 9 ص 130 ] مى بگفتم شمّهيى از شرحِ شوقِ خود ولى * من نمىخواهم نمودن بيش ازين ابرامِ دوست [ حافظ ، غزل 63 / 5 ص 142 ] تا مطربان ز شوقِ مَنَت آگهى دهند * قول و غزل به ساز و نوا مىفرستمت [ حافظ ، غزل 91 / 9 ص 198 ] بيانِ شوق چه حاجت ؟ كه حالِ آتشِ دل * توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد [ حافظ ، غزل 156 / 5 ص 328 ]